بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که منِ «سعید» چه کسی هستم. وقتی به این سؤال فکر می‌کنم، به نظر می‌رسه که یک «سعید» واحد، حداقل در ذهن من و ذهن دیگران، وجود نداره. یا این‌طوری می‌شه گفت که کسی که من واقعاً هستم، با تصویری که خودم از خودم دارم و تصویری که بقیه از من دارن، یکسان نیست.

برای توضیح این موضوع، می‌تونم سه تصویر متفاوت از خودم رو تصور کنم؛ سه نسخه از سعید که از زاویه‌های متفاوت شکل گرفته‌اند.

۱. سعیدی که فکر می‌کنم هستم

این تصویریه که خودم از خودم دارم. مثلاً خودم رو آدمی مستقل و سخت‌کوش می‌دونم. ممکنه فکر کنم که آدم منطقی‌ای هستم.

اما چقدر این تصویر به سعید واقعی نزدیکه؟

احتمالاً نه به اندازه‌ای که تصور می‌کنم. ممکنه خودم رو مستقل‌تر یا منطقی‌تر از چیزی که واقعاً هستم بدونم. یا خودم رو کمتر اجتماعی بدونم، درصورتی‌که شاید این‌جوری نباشه. نکته اینه که این تصویری که من از خودم دارم، لزوماً بازتاب شخصیت واقعی من نیست. من خودم رو از دریچه‌ی تجربه‌ها، خاطرات، باورها و برداشت‌هام از زندگی می‌بینم؛ دریچه‌ای که ممکنه بعضی چیزها رو بزرگ‌تر یا کوچیک‌تر از چیزی که واقعاً هستن، نشون بده. درهرحال، این تصویر از درون تجربه‌ی شخصی خودم شکل می‌گیره. من به احساسات، انگیزه‌ها و فکرهایی دسترسی دارم که می‌تونن کمک کنن خودم رو بهتر بشناسم. البته همون‌طور که گفتم، این افکار و احساسات از فیلتر تجربه‌ها، باورها و خاطرات من رد می‌شن که می‌تونه تصویر متفاوتی از خودم به خودم نشون بده.

۲. سعیدی که دیگران می‌بینن

تصویر دوم، سعیدیه که دیگران می‌بینن.

هرکسی که با من ارتباط داره، ممکنه برداشت متفاوتی از من داشته باشه. همکارم، دوست‌هام، اعضای خانواده‌ام و حتی کسی که برای بار اول من رو می‌بینه، احتمالاً هرکدوم تصویر خاصی از سعید دارن.

این تصویر از دو عامل اصلی شکل می‌گیره: ۱. رفتاری که من در حضور اون شخص دارم. ۲. تجربه‌ها، باورها و پیش‌فرض‌های خود اون شخص.

مثلاً ممکنه من در یک موقعیت خاص سکوت کنم، شاید چون ترجیح می‌دم قبل از جواب دادن فکر کنم. یک نفر این رفتار رو نشانه‌ی منطقی بودن، یک نفر نشانه‌ی خجالتی بودن و شخص دیگه‌ای نشانه‌ی این بدونه که ازش ناراحتم. رفتار من یکسان بوده، ولی برداشت‌ها متفاوتن.

از طرف دیگه، هیچ‌کدوم از این افراد تمام جنبه‌های من رو نمی‌بینن. هرکدوم در موقعیت خاصی با من روبه‌رو می‌شن و بر اساس همون تجربه‌ی محدود، تصویری از من توی ذهنشون می‌سازن.

شاید هرکدوم بخشی از من رو ببینن، ولی هیچ‌کدوم تمام من رو نمی‌بینن و نمی‌شناسن.

۳. سعیدی که فکر می‌کنم دیگران می‌بینن

به نظرم جالب‌ترین ــ و شاید مخرب‌ترین ــ تصویر، همین تصویر سومه؛ جایی که من حدس می‌زنم بقیه درباره‌ی من چی فکر می‌کنن.

این حدس ممکنه درست باشه، اما هیچ تضمینی برای درست بودنش وجود نداره. اون شخص ممکنه اصلاً درباره‌ی من یا رفتارم فکر نکنه. من به ذهن دیگران دسترسی ندارم، ولی بعضی وقت‌ها با اطمینان کامل به خودم می‌گم که حتماً فلانی درباره‌ی من چنین فکری می‌کنه. به این نوع برداشت در روان‌شناسی می‌گن فراادراک (Metaperception) که به برداشت ما از افکار دیگران درباره‌ی خودمون گفته می‌شه. نکته اینه که تصویر سوم، علاوه بر اینکه در اکثر موارد اشتباهه، می‌تونه تأثیر خیلی زیادی روی رفتار ما داشته باشه.

زندگی بر اساس یک تصویر اشتباه

فرض کنیم که من فکر می‌کنم فلانی فکر می‌کنه که من آدم لجبازی هستم. درنتیجه، در حضور اون شخص سعی می‌کنم کمتر مخالفت کنم، نظرم رو راحت بیان نکنم یا در بحث‌ها کمتر مقاومت کنم تا لجباز به نظر نیام.

نکته اینه که ممکنه طرف اصلاً درباره‌ی من چنین فکری نکنه. در این صورت، من دارم رفتارم رو تغییر می‌دم تا با تصویری سازگار بشم که فقط در ذهن من وجود داره. به عبارت دیگه، برای فرار از یک قضاوت خیالی، دارم بخشی از رفتار واقعی‌ام رو تغییر می‌دم.

این اتفاق می‌تونه شکل‌های مختلفی داشته باشه. شاید بیش از حد تلاش کنم که دیگران رو از خودم راضی نگه دارم، از بیان نظراتم خودداری کنم، خودم رو قوی‌تر از چیزی که هستم نشون بدم یا مدام رفتارم رو زیر نظر بگیرم تا مبادا تصویری نامطلوب از خودم در ذهن دیگران شکل بگیره.

در تمام این موقعیت‌ها، مسئله این نیست که دیگران درباره‌ی من چه فکر می‌کنن؛ مسئله اینه که من تصور می‌کنم اون‌ها چه فکر می‌کنن و بعد بر اساس اون تصور رفتار می‌کنم یا رفتارم رو تغییر می‌دم. به نظر می‌رسه که گاهی من نه بر اساس واقعیت، بلکه بر اساس برداشتی که دیگران ممکنه از من داشته باشن، دارم زندگی می‌کنم.

کدام تصویر واقعی‌تره؟

با مقایسه‌ی این سه تصویر، شاید بشه گفت که تصویر اول، یعنی تصویری که من از خودم دارم، می‌تونه نقطه‌ی شروع خوبی برای شناخت خودم باشه. حداقل من به افکار و احساسات خودم دسترسی دارم؛ چیزی که دیگران ممکنه هرگز به‌طور کامل نبینن. اما این به این معنی نیست که تصویر اول کاملاً درسته. ممکنه درباره‌ی انگیزه‌هام اشتباه کنم، رفتارم رو توجیه کنم یا ویژگی‌هایی رو در خودم ببینم که بیشتر حاصل آرزوهام هستن تا واقعیت.

تصویر دوم به‌مراتب دورتر از واقعیته؛ تصویری که حاصل رفتار من در حضور دیگران و تجربه‌ها و باورهای خودشونه. بااین‌حال، نمی‌شه گفت که همیشه تصویر اول از تصویر دوم واقعی‌تره. ممکنه یک دوست قدیمی در بعضی جنبه‌های شخصیتی‌ام چیزی رو بهتر از من ببینه. مثلاً شاید دیگران متوجه بشن که در شرایط فشار زود عصبانی می‌شم، درصورتی‌که شاید خودم فکر کنم آدم آرومی هستم.

تصویر سوم، اما یک مرحله از واقعیت دورتره. در تصویر سوم، من نه‌تنها با محدودیت‌های شناخت خودم و دیگران مواجه‌ام، بلکه دارم درباره‌ی چیزی حدس می‌زنم که در ذهن دیگری می‌گذره.

شاید مسئله این نباشه که یکی از این سه تصویر رو حقیقت مطلق بدونیم. فقط باید حواسمون باشه که هرکدوم از کجا اومدن، چه محدودیت‌هایی دارن و چقدر می‌شه بهشون اعتماد کرد.

در نهایت، من کدوم سعید هستم؟

شاید جواب مشخصی برای این سؤال وجود نداشته باشه. اما حداقل نتیجه‌ای که می‌شه ازش گرفت اینه که لازم نیست هر تصویری رو که از خودم یا از نگاه دیگران نسبت به خودم دارم، حقیقت مطلق بدونم. وقتی فکر می‌کنم که فلانی فکر می‌کنه من آدم لجبازی هستم، به‌جای اینکه به این فکر اعتماد کنم، می‌تونم به چالش بکشمش. از خودم بپرسم که آیا واقعاً طرف چنین چیزی گفته یا فقط دارم فکر اون شخص رو حدس می‌زنم. وقتی خودم رو منطقی می‌بینم، می‌تونم بررسی کنم که رفتارم در موقعیت‌های مختلف چقدر به این تصویر نزدیکه. و وقتی متوجه می‌شم که برای تأثیر گذاشتن روی دیگران رفتاری رو انتخاب کرده‌ام، می‌تونم از خودم بپرسم که آیا این رفتار واقعاً با چیزی که می‌خوام هماهنگه یا فقط تلاشی برای فرار از قضاوتیه که ممکنه اصلاً وجود نداشته باشه.

شاید مهم‌تر از پیدا کردن یک پاسخ قطعی، این باشه که اجازه ندم تصویری که از خودم ساخته‌ام، یا تصویری که تصور می‌کنم دیگران از من ساخته‌اند، بدون اینکه متوجه باشم، زندگی‌ام رو هدایت کنه.