“You are allowed to be both a masterpiece and a work in progress, simultaneously.”

― Sophia Bush


یه مدت درگیر این فکر بودم که چرا کارهایی که شروع می‌کنم رو تموم نمی‌کنم. چرا چندین و چند اپلیکیشن و وب‌سایت شروع کردم، اما هیچ‌وقت به مرحله‌ی انتشار نرسیدن. چرا با اینکه طراحی کردن رو دوست دارم، تمرین نمی‌کنم؟ چرا وقتی باشگاه رفتن بهم حس خوبی می‌ده، نمی‌رم؟ و در کل چرا وقتی یه برنامه برای خودم می‌ریزم، بهش پایبند نیستم؟

ناتمام گذاشتن کارها دلایل زیادی می‌تونه داشته باشه که بحث این مقاله نیست. اما چیزی که چند وقته دارم امتحانش می‌کنم اینه که به خودم بقبولونم حتی اگه کاری رو ناقص انجام بدم، بهتر از اینه که انجامش ندم. مثلاً توی این مدت دو تا پروژه زدم؛ یکی یه سایت آموزش زبان آلمانی و یکی یه رادیوی اینترنتی که آهنگ‌ها، پادکست‌ها و برنامه‌هایی که دوست دارم رو توش پخش می‌کنم. این دو تا پروژه اصلاً کامل نیستن و کلی مشکل دارن، ولی با این حال منتشرشون کردم. با اینکه بازخوردی نگرفتم، همینکه منتشرشون کردم بهم حس خوبی داد، در کنار اینکه خودم تقریباً همیشه ازشون استفاده می‌کنم.

یا مثلاً در مورد باشگاه: اگه در گذشته تصمیم می‌گرفتم سه روز در هفته برم باشگاه، و حتی یک روزش رو نمی‌رفتم، احساس می‌کردم کل برنامه خراب شده، عذاب وجدان می‌گرفتم، و کلاً باشگاه رفتن رو رها می‌کردم. ولی الان به خودم می‌گم اگه حوصله نداشتی یک روز بری هم مشکلی نیست.

از این «باید»ها توی ذهنم زیاد وجود داره، مخصوصاً وقتی برمی‌گردم به عقب و نگاه می‌کنم که قبل از مهاجرتم به آلمان از خودم انتظار داشتم بعد از مهاجرت همیشه در حال تفریح و سفر و انجام کارهایی باشم که دوست دارم. این ایده همیشه من رو تحت فشار می‌ذاشت که «حالا که اومدی آلمان چرا نمی‌ری سفر، یه ساله سفر نرفتی» یا «چرا نمی‌ری باشگاه»، و هر کدوم از این کارها رو باید به‌صورت کاملاً بی‌نقص انجام می‌دادم تا از خودم احساس رضایت پیدا کنم.

قبل از اومدن به آلمان فکر می‌کردم ورودم به آلمان نقطه‌ای خواهد بود که زندگی کردن شروع می‌شه و می‌تونم همه‌ی کارهایی که همیشه دوست داشتم رو انجام بدم. فکر می‌کردم همیشه در حال سفرم، به‌طور مرتب می‌رم باشگاه، آخر هفته‌ها دوچرخه‌سواری می‌کنم، کلی دوست و رفیق دارم و کلی کارهای هیجان‌انگیز و تفریحی می‌کنم. وقتی اومدم آلمان، تقریباً هیچ‌کدوم از اون اتفاق‌ها نیفتاد، یا حداقل نه به اون شدتی که توی تصوراتم بود، و همین باعث می‌شد فکر کنم دارم زندگیم رو تلف می‌کنم. چون عمری زحمت کشیده بودم که بیام اینجا این کارها رو بکنم، ولی حالا که اینجام، انجامشون نمی‌دم.

یه مدته می‌خوام این‌جوری به زندگی نگاه کنم. می‌خوام زندگی رو سخت نگیرم. کارها رو حتی اگه ناقص انجام می‌دم، نتیجه‌اش رو بپذیرم و به‌عنوان یک دستاورد بهشون نگاه کنم. یک روز باشگاه در هفته بهتر از باشگاه نرفتنه. یک صفحه تمرین پرسپکتیو یا یه خط‌خطی کردن دفتر بهتر از طراحی نکردنه. سالی یک بار سفر رفتن بهتر از اصلاً سفر نرفتنه. دو تا دوست داشتن بهتر از دوست نداشتنه.